|
|
الــهــی دلی ده که شـوق طاعـت افـزون کنـد و تـوفیق طاعـتی ده کـه ببهشـت رهنمون کند.
الــهــی دلـی ده کـه در کــار تــو جــان بــازیـم و جــانـی ده کـه کــار آن جـهــان بـسـازیـم.
الــهــی نفسـی ده کـه حلقـه بنـدگـی تـو گـوش کند . جـانی ده کـه زهر حکمـت تـو نـوش کند.
الــهــی دانـــایــی ده کـــه در راه نـیـفـتـیـم و بـیـنـــایــی ده کـــه در چــــاه نـیـفـتـیـم.
الــهــی پـایی ده کـه با آن کـوی مهـر تـو پوئیم و زبانی ده کـه با آن شکـر آلای تـو گـوئیم.

ای عزیز نیکـویی نمـودن بدلـهـا ره یافتن است و دلنـوازی کردن بخشنـودی شتـافتن است
ایــن امــریــسـت خـجـسـتـه کــه بـجـز صـاحــبـدلان مـقـبـل درآن قـــدم نــزنـنـد
ای جـمـلـه بـیکـسـان عـالـم را کـس یـک جـو کرمـت تـمـام عـالـم را بـس
مـن بـیکـسـم و کـسی نـدارم جز تـو یـــارب بـفـــریــاد مــن بـی کـس رس
مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری
آخـه مـن هیـچـی نــدارم کـه نـثـار تــو کـنـم
تــا فــدای چــشـمـای مــثــل بهــار تـو کـنـم
می درخشی مثل یک تیکه جواهر توی جمع
مـن مـی تـرسـم عاقـبت٬ یـروز قمـارت بکنـم
مـن مـثل شبـای بی ستـاره سـرد و خالیـم
خب می ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثل قصه پراز خاطره هستی ٬ نمی خوام
منـه بــی نـشــون تـو رو نـشـونــه دارت بکـنـم
تـو کـه بـی قـرار دیـدن شـب و سـتــاره ای
واســه دیــدن ســتــاره بــی قـــرارت بـکـنــم
مثـل دریـا بـی قـراری٬ نـمـی تـونـی بمونـی
مـن چـرا مـثـل یـه بــرکــه مـونـدگـارت بـکـنـم
مـن مثـل شبـای بـی ستـاره سـرد و خـالیـم
خوب مـی ترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم
تو مثل قصه پراز خاطره هستی ٬ نمی خوام
مـنـه بــی نـشـون تــو رو نـشـونــه دارت بـکـنـم
تـو بگـو ٬ خـودت بگـو ٬ بـا تـو بمـونـم یـا بـرم
آخـه مـن هیـچ نمـی خـوام کـه غصـه دارت بکنم